اولین مسافرت بهانه زندگی
قرار نبود بریم مسافرت ، آخه فکر میکردیم ممکنه اذیت بشی اما بابایی اصرار داشت بریم تا حال و هوایی عوض کنیم منم قبول کردم و با خانواده من راهی همدان شدیم واسه راحتی شما ماشین جداگانه آوردیم و فقط من بودم و شما و بابایی. خلاصه منو شما عقب نشستیم و بابایی تنها جلو بود.برات جا انداخته بودم و حسابی راحت بودی وقتی هم که من خسته میشدم کنارت میخوابیدم . دختر خیلی خوبی بودی هم خوش اخلاق و هم آروم بودی و خوشی سفر برای ما دوصد چندان کردی. همه جاهای دیدنیو گشتیم و کلی عکس گرفتیم ...
نویسنده :
nazanin zahra
1:18


