نــــــــــــــــورانــــــــــــــــورا، تا این لحظه: 14 سال و 20 روز سن داره

نــــــــــــــــورا ، نـــــــــــــــــور زندگیمان

اولین مسافرت بهانه زندگی

قرار نبود بریم مسافرت ، آخه فکر میکردیم ممکنه اذیت بشی   اما بابایی اصرار داشت بریم تا حال و هوایی عوض کنیم منم قبول کردم   و با خانواده من راهی همدان شدیم واسه راحتی شما ماشین جداگانه آوردیم و فقط من بودم و شما و بابایی. خلاصه منو شما عقب نشستیم و بابایی تنها جلو بود.برات جا انداخته بودم و حسابی راحت بودی   وقتی هم که من خسته میشدم کنارت میخوابیدم . دختر خیلی خوبی بودی هم خوش اخلاق و هم آروم بودی  و خوشی سفر برای ما دوصد چندان کردی. همه جاهای دیدنیو گشتیم و کلی عکس گرفتیم  ...
11 ارديبهشت 1392

شش ماهگی بارون بهـــــــاری

 چقدر زود زمان میگذره الان درست 6 ماهه تمام پیش مایی  . انگار همین دیروز بود که توی بغلم بودی و فکر میکردم خدایا یعنی من میتونم ؟اما تونستم و اونم با چه لذت وصف نشدنی. دختر قشنگم، خیلی دوست دارم زود بزرگ شی تا بزرگ شدنتو ببینم وهم دوست دارم ثانیه ها دیر بگذره تا بیشتر و بهتر احساست کنم. مثل هر ماه ، این ماه هم کلی اتفاقات جدید داشتی، دیگه زود غلت میزنی تا روی زمین میذارمت سریع میغلتی  ، از حالت خوابیده خوشت نمیاد دوست داری بشینی  ، چندین بار دَ دَ گفتی و توی حالت خواب یا گریه ما ما میگی . هوشیاریت بیشتر از قبل شده و به اسمت اشنایی داری تا صدات میزنیم برمیگردی نگاه میکنی  ، توی مهمونیها اول خجالتی هستی بعد از چند دقیقه یخت باز...
11 ارديبهشت 1392

وقتی نــــــــــــورا غذا خورد

از 16 همین ماه شروع به خوردن غذا کردی  و منو بابایی کلی خوشحال بودیم  موقع خوردن ازت عکس و فیلم گرفتیم و اولین قاشقی که توی دهنت گذاشتم تعجب کردی کمی مز مزه کردی و بعد با میل خوردی خدا کنه همیشه همینطور باشی ...
11 ارديبهشت 1392