شش ماهگی بارون بهـــــــاری
چقدر زود زمان میگذره الان درست 6 ماهه تمام پیش مایی
. انگار همین دیروز بود که توی بغلم بودی و فکر میکردم خدایا یعنی من میتونم
؟اما تونستم و اونم با چه لذت وصف نشدنی.
دختر قشنگم، خیلی دوست دارم زود بزرگ شی تا بزرگ شدنتو ببینم وهم دوست دارم ثانیه ها دیر بگذره تا بیشتر و بهتر احساست کنم.
مثل هر ماه ، این ماه هم کلی اتفاقات جدید داشتی، دیگه زود غلت میزنی تا روی زمین میذارمت سریع میغلتی
، از حالت خوابیده خوشت نمیاد دوست داری بشینی
، چندین بار دَ دَ گفتی و توی حالت خواب یا گریه ما ما میگی
. هوشیاریت بیشتر از قبل شده و به اسمت اشنایی داری تا صدات میزنیم برمیگردی نگاه میکنی
، توی مهمونیها اول خجالتی هستی بعد از چند دقیقه یخت باز میشه شروع میکنی به صدا دراوردن
،هرچیزی که میبینی با دو دستت بهش حمله میکنی تا برشداری
،فدات بشم خیلی خوش خنده ای و خنده از روی لبات نمیره بعضی اوقات با صدای بلند میخندی
و اکثرا هم بدون صدا و فقط دهنت بازه.

اتفاقات این مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاه:
1 تب کردی ولی علایم سرماخوردگی نداشتی
4 تولد دایی امیرحسین.
5 تبت پایین امد ولی بدنت پراز دونه های قرمز بود معلوم شد تبت روزوئلا بوده .
9 تولد مامانی بود
10 اولین سفرت به همدان.
چکاپ این ماه وزن 7300 و قد 70







شش ماهگی بارون بهـــــــاری
